أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

136

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

كه در واقع بود بيند و چون معده كه هضم آن نيكو نباشد گاهى زود هضم كند و گاهى دير هضم و گاهى نيكو هضم كند و گاهى بد هضم كند و گاهى هضم را فاسد كند و اما بطلان افعال مثل بطلان فعل بصر كه بصر نبيند و معده چيزى هضم نكند اما استفراغ ما من شانه آن يحتبس و احتباس ما من شانه ان يستفرغ و آن هم بر چند قسم بود يكى آنكه دلالت كند بطريق احتباس غير طبيعى مثل احتباس چيزى كه از شان او آن باشد كه مستفرغ گردد همچنانكه احتباس بول و براز يا دلالت بطريق استفراغى كه غير طبيعى باشد و اين استفراغ غير طبيعى يا از جوهر اعضا بود اما آنچه از جوهر اعضا بود بر سه گونه دلالت كند يكى آنكه بر نفس جوهر عضو بود چنان كه از حلق نفث دم ظاهر شود و آن را حلق متقربه گويند و حلق را از براى آن حلق مىگويند كه به شكل حلقه بود و مدور بود و اين نفث دم دلالت كند كه در ريه تأكلى واقع شده باشد يا دلالت كند به مقدار ما يخرج همچنانكه قشر غليظ در سحج ظاهر شود و دلالت كند كه اين سحج در امعاى غلاظ بود دون دقاق كه اگر در دقاق مىبودى قشر خارج از ان رقيق مىبودى يا ما يخرج من الاعضاء دلالت بلون آن مىكند همچنانكه رسوب احمر در امراض كليه كه اگر ابيض باشد دلالت كند بر امراض مثانه كه اعضاى عصباى بود و عصب سفيد بود بلون همچنانكه لون احمر بود و كرده اغضاى لحمى باشد و اما آنچه دلالت كند كه ما يخرج نه از جوهر اعضاى اصلى بود يا دلالت كند بر آنكه غير طبيعى الخروج بود همچون خلط طبيعى و خون كه سالم باشند از آفت و بيرون آيند از بدن يا آنكه دلالت كند بر آنكه غير طبيعى الكيفيت مثل خونى فاسد كه خارج شود گاه بطريق عادت يا به غير عادت يا آنكه غير طبيعى الجوهر بود مثل گرده و سنگ مثانه يا آنكه غير طبيعى المقدار بود اگرچه طبيعى الخروج بود مثل بول و برازى كه كم بيرون آيد يا زياده خارج شود يا آنكه غير طبيعى الجوهر بود اگرچه طبيعى الجوهر بود اگرچه طبيعى الخروج بود مثل بول و براز سياه باريك متعفنين يا آنكه غير طبيعى المخرج باشد اگرچه معتاد الخروج بود مثل براز كه از حلق بيرون آيد در علت مستعاذ منه و ربّ ارحم كه آن را ايلاوس گويند و آن نوعى از قولنج مهلك بود كه در امعاى دقاق حادث شود و اما قسم سوم كه دلائل وجع بود و آن دلائل منحصر بود در دو جنس يكى مزاج دوم تفرق و آن يا دلالت كند بر موضع چنان كه دلالت كند وجع كه در جانب راست بود بدانكه در كبد باشد و آنچه كه در جانب چپ بود دلالت كند كه در سپرز واقع شده باشد يا آنكه دلالت كند بموضع خود و بر سبب خود بر آنچه گفته شد در تعليم اسباب يا آنكه اگر وجعى يا ورم ثقيل باشد دلالت كند كه ورم در عضوى بود غير حساس ليكن حس او بسبب برودت ماده حود بر طرف شده باشد و باطل گشته باشد و ورم ممد و دلالت كند بر ماده كثيره و ورم لاذع دلالت كند بر ماده حاره و اما دليل ورم بر سه گونه بود چنان كه دلالت مىكند بر صفرا ورم صلب دلالت مىكند بر سودا يا از موضع ورم بود كه دلالت مىكند همچنانكه آنچه در جانب راست بود دلالت كند كه در حوالى كبد بود و آنچه در جانب چپ بود دلالت كند كه ورم در حوالى سپرز بود و يا دلالت مىكند بر شكل ورم كه در پهلوى راست بود و هلالى شكل باشد استدلال كنند يا آنكه آن ورم در نفس كبد باشد از جهت آنكه شكل كبد هلالى بود و اگر شكل ورم مطاول بود دلالت كند كه ورم در عضله پهلو بود يا عضله كه بر بالاى كبد بود و اما دلائل وضع يا از جانب موضع بود يا از مشاركت موضع بود اما آنچه از موضع بود و آن ظاهر بود و اما آنچه بسبب مشاركت موضع بود همچنانكه استدلال كنند بر المى كه بر اصبع بود بر سبب سابقى بر آنكه آفتى عارض شده باشد بزوج ششم از زوج عصب عنق فصل دوم در علاماتى كه به آن فرق كنند ميان امراض خاص و امراض شركى در ان چون امراض را ابتداى بود كه عارض مىشود عضوى را اولا و بالذات و حالتى ديگر بود كه عارض مىشود ثانيا و بالعرض و قسم اول را امراض اصلى گويند و قسم دوم را امراض شركى گويند و بايد كه تفرقه شود ميان امراض اصلى و ميان امراض شركى و تفرقه ميان اين دو صنف به آن باشد كه آنچه اصلى بود اول پيدا شود و آنچه شركى بود ثانى الحال شود و به سكون اول ساكن باشد و به حركت اول حركت كند و بزيادتى اول زياده شود و نقصان اول پذيرد وقتى كه چنين مناسبتى واقع شود ميان دو مرض جزم بايد كردن كه مرض اول اصلى باشد و مرض دوم بشركت باشد و ليكن درين استلال غلظ واقع مىشود و آن چنان بود كه بسيار بود كه علت اصلى بود و محسوس نباشد در ابتدا و بعد از ان احساس به ضرر آن بعد از ظهور مرض شركى بود و در حقيقت مرض شركى بعد بود و گمان شود كه اصلى شركى بود و شركى